از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان و دگران وای به حال دگران

رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند

هر چه آفاق بجویند کران تا به کران

میروم تا که به صاحب نظری بازرسم

محرم ما نبود دیده‌ی کوته نظران

دل چون آینه‌ی اهل صفا می‌شکنند

که ز خود بی‌خبرند این ز خدا بی خبران

دل من دار که در زلف شکن در شکنت

یادگاریست ز سر حلقه‌ی شوریده سران

گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود

لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران

ره بیداد گران بخت من آموخت ترا

ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن

کاین بود عاقبت کار جهان گذران

شهریارا غم آوارگی و دربدری

شورها در دلم انگیخته چون نوسفران...

لحظات را طی کردیم تا به خوشبختی برسیم، اما وقتی

 رسیدیم فهمیدیم خوشبختی همان لحظات بود.

دکتر علی شریعتی

شعری از غلامرضا رزمی شاعر جوان و متولد تبریز.

خدایان بی گمان دادند صیقل با طلا مویت

حسادت می کند خورشید هم بر برق گیسویت

 

گمانم باد در پیراهنت یک دم سفر کرده

که با خود تحفه آورده به کوچه عطر لیمویت

 

هر آن کس « وان یکاد» ار ترس چشمان تو می خواند

فقط با چرخش چشمی می افتد دام جادویت

 

لبانت شیره ی گلهای تبریز است اما حیف

کسی جرات ندارد تا عسل دزدد ز کندویت

 

نه تنها من ، تمام بچه های شهر می خواهند

بچینی سفره ی عقدی که بنشینند پهلویت

 

تمام شهر هم چون حافظ شوریده می بخشند

سمرقند و بخارا را برای خال هندویت

 

زمستانی که در موهای من افتاده ، می کوچد

سرم را گر بگیری روی تابستان زانویت

 

کلیله دمنه خوانها هم نفهمیدند در آخر

چه کرده با پلنگ پیر آن چشمان آهویت

 

فردریش ویلهلم نیچه

آنکه می‌خواهد روزی پریدن آموزد، نخست می‌باید ایستادن، راه

 

 رفتن، دویدن و بالارفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمی‌کنند

کوسموشم

 

کوسموشم بیرده باریشمام داحا یالوارما منه

 

تکلیغین لاییقی سن گئت بالا یالوارما منه

 

نئچه ایل نازیوی چکدیم ولی سن ظولم ائله دین

 

ایندی ده ای داش اورک دؤن داشا یالوارما منه

 

منیم آغلار گؤزومه رحم ائلییب هن دئمه دین

 

ایندی گر گؤز یاشین آخسا چایا یالوارما منه

 

یالواریردیم سنی من ، سن چؤووروردون اوزووی

 

ایندی ده کئچمیشی سن سال یادا یالوارما منه

 

سن اُوزون داشلامیسان باغدا گولون بولبولونی

 

گله بولمز یئنه بولبول باغا یالوارما منه

 

دئدیم گل با هم اولاق ساده دوتوب خوش یاشایاق

 

سئومه دین پس داحا گئت تک یاشا یالوارما منه

 

 

Giderim

Giderim- Ahmet Kaya
Artık seninle duramam
Bu akşam çıkar giderim
Hesabım kalsın mahşere
Elimi yıkar giderim

Sen zahmet etme yerinden
Gürültü yapmam derinden
Parmakların üzerinden
Su gibi akar giderim

Artık sürersin bir sefa
Ne cismim kaldı ne cefa
Şikayet etmem bu defa
Dişimi sıkar giderim

Bozar mı sandın acılar
Belaya atlar giderim
Kurşun gibi mavzer gibi
Dağ gibi patlar giderim

Kaybetsem bile herşeyi
Bu aşkı yırtar giderim
Sinsice olmaz gidişim
Kapıyı çarpar giderim

Sana yazdığım şarkıyı
Sazımdan söker giderim
Ben ağlayamam bilirsin
Yüzümü döker giderim

Köpeklerimden kuşumdan
Yavrumdan cayar giderim
Senden aldığım ne varsa
Yerine koyar giderim

Ezdirmem sana kendimi
Gövdemi yakar giderim
Beddua etmem üzülme
Kafama sıkar giderim

ترجمه:

ديگه با تو نميتونم باشم.امشب ميزنم بيرون.حسابم باشه براي روز قيامت.دست ميكشم و ميروم.تو در جايت زحمت نكش.در وجودت قيل و قالي به پا نخواهم كرد.
از روي انگشتانت مثل آب روان خواهم شد.ديگه با خوشي ميتوني ادامه بدي.نه جسمم مونده نه جفام(اذيت و آزارم).اين بار شكايت نميكنم.دندان ميكشم و ميروم.
گمان ميكني تلخي ها بر هم ميريزند؟در مصيبت رها  ميكنم و ميروم.مثل تير و مثل تفنگ ماوزر ،مثل كوه منفجر ميشوم و ميروم. حتي هر چيزي را كه از دست بدهم ،اين عشق را پاره كرده و ميروم.رفتنم ، زير زيركي نخواهد بود.به در ضربه ميرنم و ميروم.ترانه اي كه براي تو نوشته بودم را در سازم مينوازم و ميروم.ميداني كه گريه نميكنم.صورتم را خالي ميكنم و ميروم.از سگهايم، از پرنده ام از فرزندم عدول ميكنم و ميروم.هر چه كه از تو گرفته ام را سر جايش گذاشته و ميروم.خودم را براي تو لوس نميكنم.تنه ام را خراب كرده و ميروم.نفرين نميكنم ناراحت نشو.سرم را سفت بسته و ميروم.

به نسیمی همه ی راه به هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد

عشق برشانه ی هم چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند و ناگه به هم می ریزد

آنچه را عقل به یک عمر به دست آوردست

دل به یک لحظه ی کوتاه به هم می ریزد

آه یک روز همی آه تو را می گیرد

گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد

 

نوشته‌ خانم بلقيس سليماني در روزنامه‌ي اعتماد پنجشنبه‌ پنجم مهرماه  :


من کيستم من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند. من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه فقط،بيست و پنج هزار تومان بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد. من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند. من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند. من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند. من « ... » هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ... » دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند. من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم( آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.) من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود. من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم. من « ننه » هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم. من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند؛ « گه » محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند. من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و. . . » هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند. من کيستم؟. . . . . . . . .

 

ما آدما تنها یه بار زندگی میکنیم ،اما اگه درست زندگی کنیم ،همون یه بار کافیه !!!

                                 ناله ناکامی

برو  ای  ترک   که   ترک   تو  ستمگر   کردم

                           حیف از ان عمر که در پای تو من سر کردم

عهد  و  پیمان  تو   با   ما   و   وفا   با   دگران

                           ساده  دل من  که قسم های تو  باور کردم

به  خدا  کافر  اگر  بود  به   رحم   امده   بود

                           زان  همه  ناله  که  من پیش  تو کافر کردم

تو  شدی  همسر  اغیار  و  من  از  یار و دیار

                           گشتم  اواره  و  ترک  سر  و  همسر   کردم

زیر    سر   بالش   دیباست   ترا   کی   دانی

                           که  من  از  خار  و  خس  بادیه  بستر  کردم

در  و  دیوار  به  حال  دل   من   زار   گریست

                           هر   کجا   ناله   ناکامی   خود  سر     کردم

در  غمت  داغ  پدر  دیدم  و   چون   در   یتیم

                           اشک    ریزان    هوس   دامن   مادر    کردم

اشک  از  اویزه  گوش  تو   حکایت   می کرد

                           پند  از  این  گوش  پذیرفتم  از  ان  در   کردم

پس از این گوش  فلک  نشنود  افغان کسی

                          که من این  گوش  ز فریاد  و  فغان  کر  کردم

ای بسا شب به امیدی که زنی حلقه به در

                         دیده  را  حلقه  صفت   دوخته   بر   در    کردم

شهریارا    به   جفا    کرد  چو   خاکم   پامال

                        ان  که  من  خاک  رهش را به سر افسر  کردم

دئدی

دئدیم:ای غنچه دهن،کونلومو قان ائیله میسن،

دئدی:بیجا یئره عشقیمده فغان ائیله میسن!

دئدیم:انصاف ائله،اینجیتمه منی،عاشیقینم،

دئدی:گئت،سیرریمی دونیایا عیان ائیله میسن!

دئدیم:- آغلاتما منی سرو بویون شوقونده،

دئدی:گوز یاشینی بیهوده روان ائیله میسن

دئدیم:- آخیر گوزه لیم،باغ و باهاریم سنسن،

دئدی:- سن عومرونو حسرتله خزان ائیله میسن.

دئدیم:- آز چکمه میشم گوزلرینین حسرتینی،

دئدی:- اوز کونلونو یئرسیز نیگران ائیله میسن.

دئدیم :عشقینده اسیرم،منه بس خیری نه دیر؟

دئدی:- اولده بو سئودادا زیان ائله میسن.

دئدیم:عشق اتشی نئیلر منه،قورخان دئییلم!

دئدی:-بیچاره یانارسان نه گمان ائیله میسن؟!

دئدیم:- ای گول،من ازلده نده گوزل عاشیقییم،

دئدی:- سن روحونو عشق ایله جاوان ائیله میسن.

دئدیم:- هر گون سر-کویوندا دولانماقدیر ایشیم،

دئدی:- واحد،نه گوزه ل یئرده مکان ائیله میسن!

پیروزی

پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری،

 

آنست که بعد از هر زمین خوردنی برخیزی.

آدمک

 
آدمـک آخــرِ دنيــاست، بخند... آدمـک مـرگ هـمين جاست، بخند... آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي به خـدا، مثـل تـو
تنهـاست، بخند... دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد شوخـيِ کاغــذي ماسـت، بخند... فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است فکر کن گريـه چـه زيباست، بخند... صبحِ فردا به شبت نيست که نيست, تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند... راستـي آنچـه بـه يــادت داديم پَر زدن نيست

حضرت علی (ع)

اگر روزی پیر به راه مانده ای را دست گرفتی و به زندگی اش گرمی بخشیدی ، اگر روزی یتیم بچه ای را گریان یافتی و به سویش شتافتی تا اشک از گونه اش بزدایی ، اگر ساعتی توقف نمودی تا کاروان زندگی دیگری سرعت بگیرد ، اگر دقیقه ای به خاطر از پا افتاده ای زانو بر زمین نهادی و او را تکیه گاه گشتی و بالاخره اگر لحظه ای غمگین گشتی به خاطر شادی دیگری ...
آنگاه خوشحال باش که رهروی راه حقیقتی ، لبخند بزن که تو انسانی و شاد زندگی کن که شادی تو یک شادی حقیقی است .

من بی وفا

من بی وفا تو بی وفا

 

 

چی کار کنه با ما خدا؟

 

 

تو بی صدا من بی صدا

 

 

پس چی شد اون همه دعا

فراموش کن منو......

دنيا دو روز است يک روز با تو و روز ديگر عليه تو

 روزي که با توست مغرور مشو و روزي که عليه توست نااميد مگرد

زيرا هر دو پايان پذيرند

گفتم نرو پرپر ميشم!! گفتي مي خوام رها بشم!!گفتم آخه عاشق شدم!! گفتي مي خوام تنها باشم!!گفتم دلم،گفتي بسوز،گفتم يه عمري باز هنوز!!! گفتم پس عمرم چي ميشه،گفتي هدر شد شب و روز،،!!!آي دلم!! گفتم آخه داغون ميشم!!گفتي به من خوش ميگذره!!گفتم بيا چشمام به تو!!گفتي آخه کي ميخره !!!  گفتم منو جنس مي بيني!!گفتي آره بي قيمتي!!!گفتم يه روز کسي بودم،،به من نکن بي حر متي گفتم صدام ميميره باز!گفتي به درد بسوز بساز!!گفتم حالا که پير شدم،،گفتي که از تو سير شدم!!گفتم تمنا مي کنم،،گفتي مي خوام خوردت کنم!!گفتم بيا بشکن تنو!!گفتي فراموش کن منو......

به یاد آرزو هایم

دلم تنگ است

"ما اندیشه وروحیه مان را مدیریت میکنیم و چگونگی اجرای این نقش مدیریتی است که از ما یک خوشبخت یا بدبخت می سازد"پس اگر ما مثبت بیندیشیم و به آن ایمان داشته باشیم مثبت خواهیم شد درست گفته اند که فقر فقیر نتیجه فکر فقیر وثروت ثروتمند نتیجه فکر ثروتمند است.این اصلا به معنی خوش خیالی نیست بلکه برعکس عین واقع گرائی است وقابل تجربه وتکرار است و بر مبنای این حقیقت است که اگرچه عوامل مختلفی در رقم خوردن سرنوشت موثرند ولی اندیشه علت العلل است چرا که وقتی ذهنی مثبت باشد و ضمیرناخودآگاه را برای مثبت اندیشی برنامه ریزی کرده باشد مشگل را مساله می بیند و هر مساله ای راه حلی دارد والبته ممکن است حل آن زمان بر باشد ولی شاه کلید که ایمان به حل مساله است موجود است. وقتی ما به ضمیر ناخودآگاهمان بقبولانیم که مشگلی وجود ندارد وی به شعور نامحدود هستی دستور میدهد که کائنات را برای حل مسائل بسیج نماید البته اسباب کاملا طبیعی بوده و این پروسه راز موفقیت است.

سن يولونو دييشديردين بير سحر

منيم يولوم، سنين يولون دئييل کي

بو هيجرانا دوزه جه يم بير تهر

دوزه جه يم، هيجران اولوم دئييل کي...!

 

مگر مي شود

**
مگر مي شود آدم فقط يك بار عاشق بشود؟عشق ابدي فقط حرف است .پيش مي آيد كه آدم
خيلي خاطر كسي را بخواهد.اما هميشه وقتي آدم فكر ميكند كه دلش سخت پيش يكي گرفتار است ،
يك دفعه ، يك جايي ، مي بيند كه دلش ، ته دلش ، براي يكي ديگر هم مي لرزد .
اگر با وفا باشد ، دلش را خفه ميكند و تا آخر عمر حسرت آن دل لرزه برايش ميماند.
اگر بي وفا باشد ، مي لغزد و همه عمرش عذاب گناه بر دلش ميماند. هيچ كس حكمتش را نمي داند...
حالا با خود آدم است كه حسرت را بخواهد يا عذاب گناه را. يكي را بايد انتخاب كند.فرار ندارد...

دروغ را به سبک خود گفتن بهتر از حقیقتی است به تقلید از دیگری

خـدا خوشحال بود ، چون ، غير از او هـيچكس تـنها نـبود.)

يكي بود يكي نبود.يك مرد بود كه تنها بود و يك زن بود كه او هم تنها بود.زن به آب رودخانه نگاه ميكرد و غمگين بود و مرد به آسمان نگاه ميكرد و غمگين بود.
خدا غم آنها را ميديد و غمگين بود.
خدا گفت :      شما را دوست دارم ، پس همديگر را دوست بداريد و با هم مهربان باشيد.
مرد سرش را پايين آورد ، به آب رودخانه نگاه كرد و در آب زن را ديد ،‌زن به آب رودخانه نگاه كرد ، مرد را ديد .
خـدا به آنها مهرباني بخشيد و آنها خوشحال شدند.
خـدا خوشحال شد و از آسمان باران باريد .
مرد دستهايش را بالاي سر زن گرفت تا زير باران خيس نشود.     زن خـنديد.
خدا به مرد گفت :
           به دستهاي تو قدرت ميدهم تا خانه اي بسازي و هر دو در آن آسوده زندگي كنيد.
مرد زير باران خيس شده بود . زن دستهايش را بالاي سر مرد گرفت .     مـرد خـنديد.
خدا به زن گفت :
          به دستهاي تو همهء زيبائيها را ميبخشم تا خانه اي را كه او ميسازد ، زيبا كني .
مرد خانه اي ساخت و زن خانه را گرم و زيبا كرد . آنها خوشحال بودند .
                                               خـدا خـوشحال بود.
يكروز زن پرنده اي را ديد كه به جوجه هايش غذا ميداد . دستهايش را بسوي آسمان بلند كرد تا پرنده ميان دستهايش بنشيند . اما پرنده نيامد . پرواز كرد و رفت و دستهاي زن رو به آسمان ماند . مرد او را ديد ، كنارش نشست و دستهايش را بسوي آسمان بلند كرد .
  خدا دستهاي آنها را ديد كه از مـهرباني لبريز بود . فرشته ها در گوش هم پچ پچ كردند و خنديدند.
   خـدا خـنديد و زمين سـبز شد.
خدا گفت : 
         “ از بهشت شاخه اي گل به شما خواهم داد . “
فرشته ها شاخه گلي بدست مرد دادند . مـرد گل را به زن داد و زن آنرا در خـاك كاشت . خـاك خوش بو شد. پس از آن كودكي متولد شد كه گريه ميكرد. زن اشكهاي كودك را ميديد و غمگين بود . فـرشته ها به او آموختند كه چگونه طفل را در آغوش بكيرد و از شيره جانش به او بنوشاند.
مـرد زن را ديد كه مي خـندد. كودكش را ديد كه شير مينوشد . بر زمين نشست و پيشاني بر خاك گذاشت .
             خـدا شوق مرد را ديد و خنديد . وقتي خدا خـنديد
                                           پرنده بازگشت و بر شانه مـرد نشست.
خـدا گفت : 
      با كودك خود مهربان باشيد . تا مهرباني را بياموزد . راست بگوئيد ، تا راستگو باشد . گل ، آسمان و رود را به او نشان دهيد ، تا هميشه
                                         به يــاد مـن باشد.

روزهاي آفتابي و باراني از پي هم گذشت . زمين پر شد از گلهاي رنگارنگ و لا به لاي گلها پر شد از بچه هايي كه شاد دنبال هم ميدويدندو بازي ميكردند.

خـدا همه چيز و همه جا را ميديد .
خـدا ديد كه زير باران مردي دستهايش را بالاي سر زني گرفته است كه خيس نشود . زني را ديد كه در گوشه اي از خـاك با هزاران اميد شاخه گلي را ميكارد.
خـدا دستهاي بسياري را ديد كه به سوي آسمان بلند شده اند و نگاهايي كه در آب رودخانه بدنبال مهرباني مي گردند و پرنده هائي كه ...

 

                             ( خـدا خوشحال بود ، چون ، غير از او هـيچكس تـنها نـبود.)

غصه که نمی خوری

دنیا چیزی کم ندارد،!

دلتنگی هایت را همین امشب بگذار دم در

شاید کسی نداشت و آمد و برد!

بعد حتما گریه هایش را می کند، شاید هم حرف هایت را نزد،چه بهتر

بهتر که تو نمی دانی، بی اینها هم عید می آید.

بی اینها هم می شود بعد از ظهر چرتی زد.

نخوابی هم گنجشک ها بیدار می شوند

آموخته ام كه ...  هميشه براي
 
كسي كه به هيچ عنوان قادر
 
به كمك كردنش نيستم
 
دعا كنم.

گــدیِِِـــرم

آللاه مهرباندی

 

دیگه برای همیشه دارم میرم

سولماز

 

به نییه سولدی

پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم . . . .( شهریار )

 

یار و همسر نگرفتم   که گرو بود   سرم                 تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز                  من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل میخورم   و چشم نظر     بازم جام                            

                            جرمم این است که صاحبدل و صاحب نظرم

من که با عشق نراندم به جوانی هوسی               هوس عشق و جوانی است به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت               پدر عشق بسوزد ،  که  درآمد پدرم

عشق و دلدادگی و حسن و جوانی و هنر                                 

                                عجبا ! هیچ نیارزید   که بی سیم و زرم

هنرم ، کاش ! گره بند زر و سیمم  بود                    که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر               من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم

تا به در و دیوارش تازه کنم عهد قدیم                                     

                                   گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

تو از آن دگری   رو   مرا یاد تو بس                   خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر                   شیرم و   جوی شغالان نبود    آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت                                   

شهریارا !   چکنم      لعلم و والا گهرم!                                  

 

شهریار                                                                               

آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا

 

   آمدي ، جانم به قربانت ،  ولي حالا چرا                   بي وفا ، حالا كه من ، افتاده ام از پا چرا ؟

   نوشداروئي وبعد از مرگ سهراب آمدي                   سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا ؟

                                 عمرما را مهلت امروزوفردای تو نیست ! 

                                 من که ، امروز مهمان تو ام ، فردا چرا ؟

   نازنینا ، ما به ناز تو ، جوانی داده ایم                        دیگر اکنون ،با جوانان ناز کن با ما چرا؟

   وه که با این عمر های  کوته بی اعتبار                   این همه غافل شدن ازچون منی شیدا چرا؟

                             شور فرهادم ز پرسش سر به زیر افکنده بود 

                             ای لب شیرین  ، جواب تلخ  ، سر بالا ،  چرا؟

    ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت         اینقدر ، با بخت خواب آلود من لالا چرا؟

    آسمان ، چون جمع مشتاقان ،   پریشان  میکند        در شگفتم ، من نمیپاشد ز هم ، دنیا چرا؟

    در خزان هجر گل ، ای بلبل طبع حزین                    خاموشی شرط وفا داری بود غوغا چرا؟

                                آسمان چون جمع مشتاقان پريشان ميكند

                                 در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا؟   

 

                                                                                                            شهريار

 

دئسم اؤلدوررلر،دئمه­سم اؤللم

ديليمين اوجوندا بير سؤز گؤينه­يير

دئسم اؤلدوررلر،دئمه­سم اؤللم

 

«باجايا قويوبلار دمير قفسي

باخسام اؤلدورورلر،باخماسام اؤللم»

( قاراجا اوغلان)

بيريميز دان يئري ،بيريميز قوروب

فيكيرلر قايغي لار بئينيمي يوروب

بير گول قونچه­سي سويونوب دوروب

درسم اؤردوررلر درمه­سم اؤللم.



آغليم كسيليب حيس­سيمه قنيم

دئيير بولودلاردان تورپاغا انيم

كؤنلومو بير گؤزل ايسته­يير منيم

وئرسم اؤلدوررلر ،وئرمه­سم اؤللم.



خوماردان آليشان بير اوز گؤينه­يير

پشيمان قاييدان بيرايز گؤينه­يير

ديليمين اوجوندا بير سؤز گؤينه­يير

دئسم اؤلدوررلر،دئمه­سم اؤللم.

نوسرت كسمنلي

اوره یمده مین نیسگیلیم وار

دئسم اولدوررلر دئمه سم اوللم.

شیرین جانا یانار اودو سالیبدیر

سئوسم اولدوررلر سئومه سم اوللم.


باشیم چیخمیر بو فلگین اوینونا

گاه سالیر بورانا گاه سویوغونا

حسرتیلن گیرسم یارین قوینونا

گیرسم اولدوررلر گیرمه سم اوللم.


«امراه» ام چکه رم مین آهی زاری

آختاریر گوزلریم تاپمیری یاری

قوینوندا «سلبی» نین او بیر جوت ناری

درسم اولدوررلر درمه سم اوللم.


توپلایان آخارسو زنگانلی