مگر مي شود

**
مگر مي شود آدم فقط يك بار عاشق بشود؟عشق ابدي فقط حرف است .پيش مي آيد كه آدم
خيلي خاطر كسي را بخواهد.اما هميشه وقتي آدم فكر ميكند كه دلش سخت پيش يكي گرفتار است ،
يك دفعه ، يك جايي ، مي بيند كه دلش ، ته دلش ، براي يكي ديگر هم مي لرزد .
اگر با وفا باشد ، دلش را خفه ميكند و تا آخر عمر حسرت آن دل لرزه برايش ميماند.
اگر بي وفا باشد ، مي لغزد و همه عمرش عذاب گناه بر دلش ميماند. هيچ كس حكمتش را نمي داند...
حالا با خود آدم است كه حسرت را بخواهد يا عذاب گناه را. يكي را بايد انتخاب كند.فرار ندارد...

دروغ را به سبک خود گفتن بهتر از حقیقتی است به تقلید از دیگری

خـدا خوشحال بود ، چون ، غير از او هـيچكس تـنها نـبود.)

يكي بود يكي نبود.يك مرد بود كه تنها بود و يك زن بود كه او هم تنها بود.زن به آب رودخانه نگاه ميكرد و غمگين بود و مرد به آسمان نگاه ميكرد و غمگين بود.
خدا غم آنها را ميديد و غمگين بود.
خدا گفت :      شما را دوست دارم ، پس همديگر را دوست بداريد و با هم مهربان باشيد.
مرد سرش را پايين آورد ، به آب رودخانه نگاه كرد و در آب زن را ديد ،‌زن به آب رودخانه نگاه كرد ، مرد را ديد .
خـدا به آنها مهرباني بخشيد و آنها خوشحال شدند.
خـدا خوشحال شد و از آسمان باران باريد .
مرد دستهايش را بالاي سر زن گرفت تا زير باران خيس نشود.     زن خـنديد.
خدا به مرد گفت :
           به دستهاي تو قدرت ميدهم تا خانه اي بسازي و هر دو در آن آسوده زندگي كنيد.
مرد زير باران خيس شده بود . زن دستهايش را بالاي سر مرد گرفت .     مـرد خـنديد.
خدا به زن گفت :
          به دستهاي تو همهء زيبائيها را ميبخشم تا خانه اي را كه او ميسازد ، زيبا كني .
مرد خانه اي ساخت و زن خانه را گرم و زيبا كرد . آنها خوشحال بودند .
                                               خـدا خـوشحال بود.
يكروز زن پرنده اي را ديد كه به جوجه هايش غذا ميداد . دستهايش را بسوي آسمان بلند كرد تا پرنده ميان دستهايش بنشيند . اما پرنده نيامد . پرواز كرد و رفت و دستهاي زن رو به آسمان ماند . مرد او را ديد ، كنارش نشست و دستهايش را بسوي آسمان بلند كرد .
  خدا دستهاي آنها را ديد كه از مـهرباني لبريز بود . فرشته ها در گوش هم پچ پچ كردند و خنديدند.
   خـدا خـنديد و زمين سـبز شد.
خدا گفت : 
         “ از بهشت شاخه اي گل به شما خواهم داد . “
فرشته ها شاخه گلي بدست مرد دادند . مـرد گل را به زن داد و زن آنرا در خـاك كاشت . خـاك خوش بو شد. پس از آن كودكي متولد شد كه گريه ميكرد. زن اشكهاي كودك را ميديد و غمگين بود . فـرشته ها به او آموختند كه چگونه طفل را در آغوش بكيرد و از شيره جانش به او بنوشاند.
مـرد زن را ديد كه مي خـندد. كودكش را ديد كه شير مينوشد . بر زمين نشست و پيشاني بر خاك گذاشت .
             خـدا شوق مرد را ديد و خنديد . وقتي خدا خـنديد
                                           پرنده بازگشت و بر شانه مـرد نشست.
خـدا گفت : 
      با كودك خود مهربان باشيد . تا مهرباني را بياموزد . راست بگوئيد ، تا راستگو باشد . گل ، آسمان و رود را به او نشان دهيد ، تا هميشه
                                         به يــاد مـن باشد.

روزهاي آفتابي و باراني از پي هم گذشت . زمين پر شد از گلهاي رنگارنگ و لا به لاي گلها پر شد از بچه هايي كه شاد دنبال هم ميدويدندو بازي ميكردند.

خـدا همه چيز و همه جا را ميديد .
خـدا ديد كه زير باران مردي دستهايش را بالاي سر زني گرفته است كه خيس نشود . زني را ديد كه در گوشه اي از خـاك با هزاران اميد شاخه گلي را ميكارد.
خـدا دستهاي بسياري را ديد كه به سوي آسمان بلند شده اند و نگاهايي كه در آب رودخانه بدنبال مهرباني مي گردند و پرنده هائي كه ...

 

                             ( خـدا خوشحال بود ، چون ، غير از او هـيچكس تـنها نـبود.)

غصه که نمی خوری

دنیا چیزی کم ندارد،!

دلتنگی هایت را همین امشب بگذار دم در

شاید کسی نداشت و آمد و برد!

بعد حتما گریه هایش را می کند، شاید هم حرف هایت را نزد،چه بهتر

بهتر که تو نمی دانی، بی اینها هم عید می آید.

بی اینها هم می شود بعد از ظهر چرتی زد.

نخوابی هم گنجشک ها بیدار می شوند

آموخته ام كه ...  هميشه براي
 
كسي كه به هيچ عنوان قادر
 
به كمك كردنش نيستم
 
دعا كنم.

گــدیِِِـــرم

آللاه مهرباندی

 

دیگه برای همیشه دارم میرم

سولماز

 

به نییه سولدی