آن چه در باران گذشت...

آن چه از یاران شنیدم

آن چه در باران گذشت...

آن چه در باران ده

                     آن روز

                          بر یاران گذشت...

های های مستها پیچید در بن بستها

طرح یک تابوت در رویای بیماران گذشت...

کوهها را.در خیال پاک.تامرز غروب

سیلی از آوای اندوه عزاداران گذشت

کاروان دختران شرمگین روستا

لاله بر کف در مهی از بهت بسیاران گذشت

در ته تاریک کوچه یک در یچه بسته شد

انتظار بی سرانجام بد انگاران گذشت...

جای پایی ماند و زخمی سبزه زارانرا به تن

جمعه ی جانانه ی گلگشت عیاران گذشت

تا به گورستان رسد_دیدار اهل خاک را_

                                ماهتاب پیرلنگان از علفزاران گذشت...

جای تو شاید باشد اما جای چون من نیست!!

فریاد زد برگرد،امشب وقت رفتن نیست


این منطق جمع است تنها حرفی از من نیست


تاریک روشن،بهتر از تاریک تاریک است


قدری فروتن باش ،این جاده فروتن نیست!


او گفت:حق دارید می دانم،ولی تا کی؟


مدت زمان این شب تاریک،روشن نیست


آن سوی این شب جور دیگر میشود بی شک،


جاده سفر را دوست دارد،جاده دشمن نیست!


ناچارم اینجا با تمام آنچه می گویی ،


جای تو شاید باشد اما جای چون من نیست!!