یکی بود یکی نبود یه دروغ کهنه بود

یکی موند یکی نموند حرف راست یه قصه بود

يكي موند با غصه ها، به غم عشق مبتلا

یکی رفت چه بی وفا با دورنگی آشنا

نالش از ديوه نبود، پشتشو دوري شكوند

اونکه موند ریشه  پوسوند دلشو غصه سوزوند

با همه عشق و وفا راهی شد تو قصه ها

زیر آوار جفا دل دادش به هر بلا

قصه ها به سر رسید

اونکه موند یه قصه ساخت

اما هی هستی شو باخت

گم شدش تو قصه ها  توی شهر عاشقا

اون به عشقش نرسيد هيشكي خوابشو نديد

 گل يادش رو نچيد

بخاطر هیچ زندست.

پرسید بخاطر کی زنده هستی؟

با اینکه دلم می خواست با تمام وجودم داد بزنم بخاطر تو!!

بهش گفتم:بخاطر هیچ کس.!!

پرسید:پس بخاطر چی زنده هستی؟

با اینکه دلم فریاد می زد بخاطر تو با یک بغض غمگین گفتم:بخاطر هیچ چیز.

من ازش پرسیدم تو بخاطر چی زنده هستی؟؟

دلم يه كوچول واست خيلي كوچولو

در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود

گفت:بخاطر کسی که بخاطر هیچ زندست.

گفتي ميروم

گفتي ميروم
باران كه ببارد بر ميگردم
باور كردم
حالا سالها از دوري ديدارو دست ها
در گذرباران هايي كه آمدند
تا دست خلوت هاي مرا
به دور دست تو گره بزنند
مي گذرد
و تونيامدي
حق داري
ديگر روزگار اعتمادبا باران وبابونه هاي خيالي گذشته است
و من حتي نگران نيامدنت هم نيستم
حالا خوب ميدانم
هر باراني كه ببارد
چشماني منتظر دنبال دستهاي تنهايي ميگردند
كه صاحب شعرند
و قرار است روزي
به بهانه باران برگردند ...

 

جنایتکار

مردی جوان با اندامی تنومند ، ولی ناتوان از فرط گرسنگی ،در کنار گذری

دست نیاز به سوی عابران دراز کرده بود و رنجور از فقر و تحقیر، مرثیه

                             شکستن را در زندگی می خواند .

شب هنگام زبان ولبانش خشک ودستانش همچون شکمش کماکان

              خالی بود .

   مرد برخاست واز شهر بیرون رفت تا به درختی رسید وزیرآن به تلخی

گریست. پس در حالی که گرسنگی ازدرون وجودش اورا تهی میکرد،ناباورانه

روی به آسمان نمود و گفت:

((خداوندا!به سوی هر توانمندی رفتم و از او خواستار کار شدم،از ژنده پوشی

منروی گردند. بر در مدرسه کوفتم ولی تهیدستم ام مایه ناامیدی ام شد.تن

به هر کاری دادم تا نانی فراهم کنم ولی هیچ نیافتم. ناامیدانه صدقه خواستم

ولی بندگان توپشت کردن و گفتند:او تنومند وتن پرور است.گدایی شایسته

او نیست.))

((بار الها!آمدنم به دنیا حواست تو بود و حال زمین چه زود ،سر

بازگرداندن من به سوی تو دارد .))

ناگهان آهنگ کلام او دگرگون شد. برخاست و شاخه ای خشکیده از درختی در بر گرفت

و به شکل چماقی درآوردو با آن به سوی شهر اشاره کرد وفریاد برآورد:((با تمام توان صدایم ،

از شما نان خواستم و از من دریغ کردید.من به نام عشق و بخشش از شما نان

خواستم ولی از انسانیت نشانی نیافتم .دیگر با نام شیطان آنرا از شما خواهم ستاند!.))

با گذشت زمان جوانک دزد،قاتل و راهزن روح شد.

جوان از این راه ثروتی فراوان اندوخت و با آن بر صاحبان قدرت برتری یافت.

همدستان او را تحسین میکردند،دیگر دزدان بر اوحسرت میخوردند و مردم بر او هراسی

بزرگ در دل داشتند. ثروت و جایگاه دروغین جوان،امیر ملک را برآن داشت که او را بر

مسند داروغگی شهر بنشاند،که آن کاری است که حاکمان نادان همواره دل بر آن

دارند.ازآن پس غارت و دزدی قانونی شد و حکومت پشتیبان ظلم و ستم گردید و نابودی ضعیفان عادتی .

و چنین است خودخواهی مردم،به آسانی از فروتنان،بزهکارو از پسران صلح،قاتل می سازد .

چنین است که حرص اندک انسانی فزونی و هزاران بار بر انسانیت برتری می یابد !

                                     

 

هروقت دلت گرفت ؛ هروقت آسمون برات مثل همیشه آبی نبود ؛ هر وقت احساس کردی داری زیر بار مشکلات خورد میشی ؛ هروقت حس کردی دیگه به درد هیچ کاری نمیخوری ؛
 
هروقت حس کردی خیلی تنها شدی ،
 
                                       به اون بالا نگاه کن .